نظر شما

مکانی برای گفتگو، اظهار نظر و تبادل اطلاعات افراد خانواده صنعت ساختمان

نظر شما

مکانی برای گفتگو، اظهار نظر و تبادل اطلاعات افراد خانواده صنعت ساختمان

نظر شما

درباره : هدف اولیه از ایجاد این تارنما، اطلاع رسانی صحیح و مستند از عملکرد هیئت مدیره دوره پنجم سازمان نظام مهندسی استان اصفهان(91-88) بود که سعی شد
با ارائه مدارک مستند و اطلاعات صحیح به خوانندگان، زمینه قضاوت صحیح و منصفانه برای آنان در این مورد فراهم شود.
این تارنما در حال حاضر بستر مناسبی را برای گفتگوی مهندسان در زمینه مسائل اجتماعی، حرفه ای و رشته ای(مربوط به صنعت ساختمان) فراهم نموده و علاوه بر این سعی دارد تا اطلاعات و دست افزارهای سودمند را در اختیار آنان قرار دهد.

وای بر من!

رابین صدیق پور | دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۱، ۱۱:۵۲ ب.ظ

 

مادر من فقط یک چشم داشت

من از اون متنفر بودم ...
اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم
آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه ؟
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد
و گفت مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ...
کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد ...
روز بعد بهش گفتم
اگه واقعا می خوای منو بخندونی و خوشحال کنی
چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد ...
دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به تهران برم
اونجا ازدواج کردم،
واسه خودم خونه خریدم،
زن و بچه و زندگی ...
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون
سالها منو ندیده بود
و همینطور نوه هاش رو
وقتی ایستاده بود دم در
بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم
که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا
 اونم بی خبر،
سرش داد زدم :چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟
گم شو از اینجا!
همین حالا
اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت می خوام
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم
و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

.......
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من
به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.
بعد از مراسم
رفتم به اون خونه قدیمی خودمون
البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود
که بدن به من
متن نامه این بود
ای عزیزترین پسرم
من همیشه به فکر تو بوده ام
منو ببخش که به خونت اومدم و بچه هات رو ترسوندم
نمی دونم ممکن هست یک روز بیای اینجا دیدن من؟
همش نگرانم که اون روز نتونم از جام بلند شم که بیام به استقبالت
وقتی داشتی بزرگ می شدی
از اینکه دائم باعث خجالت تو می شدم خیلی متاسفم
آخه می دونی ...
وقتی تو خیلی کوچیک بودی
تو یه تصادف
یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم
که تو داری بزرگ می شی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیا رو بطور کامل ببینه
با یه عالمه عشق و علاقه به تو، مادرت.

 

  • رابین صدیق پور

نظرات  (۳)

واقعا دردناک بود

  • محمد آقاجانی
  • آخی . بسیار آموزنده
     وای بر من وای بر تو وای که این وای تمامی ندارد

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی